داستان پیر چنگی کی در عهد عمر از بهر خدا روز بی‌نوایی چنگ زد میان گورستان

داستان پیر چنگی مولانا

مولوی - مثنوی معنوی - دفتر اول

داستان:

پیرچنگی در جوانی مرد مجالس عیش و طرب بود. یک آدم مطرب و اهل سازوآواز و عشرت و نوش، که محل تامین درآمد زندگی اش هم همان سازو آواز بود. در سرانه پیری دیگر در مجالس راهی نداشت؛ در پیری قدرت ساز صدای زیبایش کم شده بود. از این رو صاحبان مجالس هم دیگر او را برای مجالسشان صدا نمی کردند. در هر مجلسی مردمان خواهان زیبارویان جوانی بودند که ساز و آوازشان را کوک کنند. نه چنان پیرچنگی که صدایش از پیری نخراشیده گشته. حال داستان پیرچنگی در چنین شرایطی آغاز می شود. پیر چنگی زار و نزار، خسته و درمانده، مانده یک تکه نانی که قوت روزش باشد، در شهر گردان و سرگشته تک تنها می­ماند. هم چنان که حیران و ویران در شهر می رود، می رود و می رود تا به قبرستان می رسد. آنجا چنگش را بر دست میگیرد و نوایی آغاز می کند. می گوید خدایا امروز صدای من جای دیگری مشتری ندارد. امروز مهمان تو هستم. برای تو می زنم و مزدم را هم از تو می خواهم. در فکرش خواهان یک گرده نانی بود. و چون از همه جا وامانده بود، امیدش به همین قبرستان مردگان بود. او می زند و می زند تا از خستگی و ضعف به خواب می رود. در این بخش مولانا با اشارات پنهان به شمس برمی گردد. و خورشیدی طلوع می کند:

در گوشه ای دیگر از دنیا خلیفه وقت «عمر» در خواب فرشته ای را می بیند که به او فرمان می دهد: از خزانه درباری هزار دینار بردار. به قبرستان برو. و بنده ویژه ما را در آن جا دریاب. از جبروت و از هیبت صدای یک فرشته خلیفه از خواب می پرد. بی درنگ پی اجرای فرمان می رود. در قبرستان پیری چنگ به دست را افتاده بر کناره قبری می یابد. ولی پیر خواب بود. عمر دنبال بنده ویژه می گردد. کل قبرستان را که می گردد، کسی به جز پیر در آن نمی یابد. دوباره هم می گردد، فقط او را می یابد. چنان می شود که با شک و تردید پیر را بیدار می کند تا پرس و جویی کند. پیر به دیدن خلیفه از جا می پرد: بار الها از تو داد، محتسب بر پیرکی چنگی فتاد.

عمر از او می پرسد که تو چگونه بنده ویژه خدا شده ای؟ آن گاه معلوم می گردد که بنده ویژه خدا آن چنان که خلیفه در نظر داشت، لزوما شخصی مرتب و با ظاهر دینی نبوده، بلکه پیرکی چنگی، فتاده بر روی قبری با چنگی در دست و ظاهر نامرتب ارجح بندگان خداست. در چند بیت تعلیمی، مولانا می گوید که چگونه پیر چنگی از این توجه باری تعالی به وجد می آید و حسرت روزهای گذشته را می برد که به کسان دیگری چشم داشته است.

پس عمر به پیر چنگی گفت: بدان که خداوند ترا فراموش نکرده و به من پیغام داده تا این پول را به تو بدهم، تا مایحتاج خود را تهیه کنی. در ضمن بعد از این هم هرگاه به پول نیاز داشتی نزد من بیا تا کمکت کنم. پیر چنگی با شنیدن این حرف ها از خود بی خود شدز و شروع کرد به دویدن در گورستان. می دوید و اشک می ریخت و از خدای خود طلب استغفار می کردز از اینکه اینهمه سال او را فراموش کرده بود و دست خود را پیش هر کس دراز کرده، بی آنکه بداند خداوند در همه احوال او را حمایت می کرده، شرمنده بود. این اتفاق جرقه ای در دل او زد و آگاه شد تاکنون دشمنی در درون او بوده که مانع دیدار او با خداوندش شده. و به این گونه بیداری او از غفلت هفتاد ساله حاصل شد.

متن شعر:

آن شنیدستی که در عهد عمر / بود چنگی مطربی با کر و فر
بلبل از آواز او بیخود شدی / یک طرب ز آواز خوبش صد شدی
مجلس و مجمع دمش آراستی / وز نوای او قیامت خاستی
همچو اسرافیل کآوازش بفن / مردگان را جان در آرد در بدن
یار سایل بود اسرافیل را / کز سماعش پر برستی فیل را
سازد اسرافیل روزی ناله را / جان دهد پوسیدهٔ صدساله را
انبیا را در درون هم نغمه‌هاست / طالبان را زان حیات بی‌بهاست
نشنود آن نغمهها را گوش حس / کز ستمها گوش حس باشد نجس
نشنود نغمهٔ پری را آدمی / کو بود ز اسرار پریان اعجمی
گر چه هم نغمهٔ پری زین عالمست / نغمهٔ دل برتر از هر دو دمست
که پری و آدمی زندانیند / هر دو در زندان این نادانیند
معشر الجن سورهٔ رحمان بخوان / تستطیعوا تنفذوا را باز دان
نغمه‌های اندرون اولیا / اولا گوید که ای اجزای لا
هین ز لای نفی سرها بر زنید / این خیال و وهم یکسو افکنید
ای همه پوسیده در کون و فساد / جان باقیتان نرویید و نزاد
گر بگویم شمهای زان نغمه‌ها / جانها سر بر زنند از دخمه‌ها
گوش را نزدیک کن کان دور نیست / لیک نقل آن به تو دستور نیست
هین که اسرافیل وقتند اولیا / مرده را زیشان حیاتست و نما
جان هر یک مردهای از گور تن / بر جهد ز آوازشان اندر کفن
گوید این آواز ز آواها جداست / زنده کردن کار آواز خداست
ما بمردیم و بکلی کاستیم / بانگ حق آمد همه بر خاستیم
بانگ حق اندر حجاب و بی حجاب / آن دهد کو داد مریم را ز جیب
ای فناتان نیست کرده زیر پوست / باز گردید از عدم ز آواز دوست
مطلق آن آواز خود از شه بود / گرچه از حلقوم عبدالله بود
گفته او را من زبان و چشم تو / من حواس و من رضا و خشم تو
رو که بی یسمع و بی یبصر توی / سر توی چه جای صاحبسر توی
چون شدی من کان لله از وله / من ترا باشم که کان الله له
گه توی گویم ترا گاهی منم / هر چه گویم آفتاب روشنم
هر کجا تابم ز مشکات دمی / حل شد آنجا مشکلات عالمی
ظلمتی را کآفتابش بر نداشت / از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت
آدمی را او بخویش اسما نمود / دیگران را ز آدم اسما می‌گشود
خواه ز آدم گیر نورش خواه ازو / خواه از خم گیر می خواه از کدو
کین کدو با خنب پیوستست سخت / نی چو تو شاد آن کدوی نیکبخت
گفت طوبی من رآنی مصطفی / والذی یبصر لمن وجهی رای
چون چراغی نور شمعی را کشید / هر که دید آن را یقین آن شمع دید
همچنین تا صد چراغ ار نقل شد / دیدن آخر لقای اصل شد
خواه از نور پسین بستان تو آن / هیچ فرقی نیست خواه از شمع جان
خواه بین نور از چراغ آخرین / خواه بین نورش ز شمع غابرین

ویدئو داستان پیرچنگی در جلسات مولوی خوانی پارچینا

لینک داستان تصویری پیر چنگی که در اين ويدئو آمده است:


***زندگي بدون نهنگ ممکن نيست*** کانال پارچينا: @parchina