مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا

  • تصویر درگیری نابینا و نصیحت او سگ را
    تصویر درگیری نابینا و نصیحت او سگ را

بخش 43- مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس ویاند و نعره زنان کی یا لیت قومی یعلمون

تصویر داستان مثل قانع شدن آدمی مولانا
دفتر چهارم » مثنوی معنوی » مولوی

این داستان درباره درگیری نابینا و نصیحت او، سگ را است. یک روز، مرد نابینایی در کوچه‌ای تاریک قدم می‌زد. یکباره سگی به سمت او پرید و جامه‌اش را گرفت. مرد نابینا به سگ نصیحت می‌کند که همسالان تو الآن شیرهای کوهستان‌ها هستند و شکارهای بزرگ می‌گیرند، اما تو در کوچه تنگی مردی کور را گرفته‌ای. در حالی که می‌توانستی چون شیر سلطان باشی و مریدان و پیروان زیادی را هدایت کنی، امروز از هدایت‌گری افتاده‌ای و به هم‌چون منی به چشم صید و شکار نگاه کرده‌ای. حاکم و انسان واقعی آن است که الگویی برای دیگران باشد، و آنان را روشن کند.

آن سگی در کو  گدای کور دید / حمله می‌آورد  و دلقش می‌درید

گفته‌ایم این را ولی باری دگر / شد مکرر بهر تاکید خبر

کور گفتش آخر آن یاران تو / بر کهند این دم شکاری صیدجو

قوم تو در کوه میگیرند گور / در میان کوی میگیری تو کور

خیز شیران خدا بین گورگیر / تو چو سگ چونی بزرقی کورگیر


گور چه از صید غیر دوست دور / جمله شیر و شیرگیر و مست نور
در نظاره صید و صیادی شه / کرده ترک صید و مرده در وله

اگر یک حاکم به شکارهای کوچک و اهداف کوچک دست بزند و با آن‌ها خوشحال شود، و مریدان هم سطح پایین فکر می‌کنند، و حتی اگر چون پرنده مرده بی ارزشی باشند، خود را هم‌تراز سیمرغ دانستند. و فکر می‌کنند، چون الگویشان آن‌ها را به حرکت وامیدارد، برتری یافته‌اند.

همچو مرغ مرده‌شان بگرفته یار / تا کند او جنس ایشان را شکار

مرغ مرده مضطر اندر وصل و بین / خوانده‌ای القلب بین اصبعین

مرغ مردهش را هر آنک شد شکار / چون ببیند شد شکار شهریار

جنبشم زین پیش بود از بال و پر / جنبشم اکنون ز دست دادگر

هر که کژ جنبد به پیش جنبشم / گرچه سیمرغست زارش میکشم

هین مرا مرده مبین گر زنده‌ای / در کف شاهم نگر گر بنده‌ای
مرده زنده کرد عیسی از کرم / من به کف خالق عیسی درم
کی بمانم مرده در قبضهٔ خدا / بر کف عیسی مدار این هم روا
عیسی‌ام لیکن هر آنکو یافت جان / از دم من او بماند جاودان
شد ز عیسی زنده لیکن باز مرد / شاد آنکو جان بدین عیسی سپرد
من عصاام در کف موسی خویش / موسیم پنهان و من پیدا به پیش
بر مسلمانان پل دریا شوم / باز بر فرعون اژدها شوم
این عصا را ای پسر تنها مبین / که عصا بیکف حق نبود چنین
موج طوفان هم عصا بد کو ز درد / طنطنهٔ جادوپرستان را بخورد
گر عصاهای خدا را بشمرم / زرق این فرعونیان را بر درم
لیک زین شیرین گیای زهرمند / ترک کن تا چند روزی میچرند
گر نباشد جاه فرعون و سری / از کجا یابد جهنم پروری
فربهش کن آنگهش کش ای قصاب / زانک بی‌برگ‌اند در دوزخ کلاب
گر نبودی خصم و دشمن در جهان / پس بمردی خشم اندر مردمان
دوزخ آن خشمست خصمی بایدش / تا زید ور نی رحیمی بکشدش
پس بماندی لطف بی‌قهر و بدی / پس کمال پادشاهی کی بدی
ریشخندی کرده‌اند آن منکران / بر مثلها و بیان ذاکران
تو اگر خواهی بکن هم ریشخند / چند خواهی زیست ای مردار چند
شاد باشید ای محبان در نیاز / بر همین در که شود امروز باز
هر حویجی باشدش کردی دگر / در میان باغ از سیر و کبر
هر یکی با جنس خود در کرد خود / از برای پختگی نم میخورد
تو که کرد زعفرانی زعفران / باش و آمیزش مکن با دیگران
آب میخور زعفرانا تا رسی / زعفرانی اندر آن حلوا رسی
در مکن در کرد شلغم پوز خویش / که نگردد با تو او همطبع و کیش
تو بکردی او بکردی مودعه / زانک ارض الله آمد واسعه
خاصه آن ارضی که از پهناوری / در سفر گم میشود دیو و پری
اندر آن بحر و بیابان و جبال / منقطع می‌گردد اوهام و خیال
این بیابان در بیابان‌های او / همچو اندر بحر پر یک تای مو
آب استاده که سیرستش نهان / تازهتر خوشتر ز جوهای روان
کو درون خویش چون جان و روان / سیر پنهان دارد و پای روان
مستمع خفتست کوته کن خطاب / ای خطیب این نقش کم کن تو بر آب
خیز بلقیسا که بازاریست تیز / زین خسیسان کسادافکن گریز
خیز بلقیسا کنون با اختیار / پیش از آنک مرگ آرد گیر و دار
بعد از آن گوشت کشد مرگ آنچنان / که چو دزد آیی به شحنه جان‌کنان
زین خران تا چند باشی نعل‌دزد / گر همی دزدی بیا و لعل دزد
خواهرانت یافته ملک خلود / تو گرفته ملکت کور و کبود
ای خنک آن را کزین ملکت بجست / که اجل این ملک را ویران‌گرست
خیز بلقیسا بیا باری ببین / ملکت شاهان و سلطانان دین
شسته در باطن میان گلستان / ظاهر آحادی میان دوستان
بوستان با او روان هر جا رود / لیک آن از خلق پنهان میشود
میوه‌ها لایه‌کنان کز من بچر / آب حیوان آمده کز من بخور
طوف میکن بر فلک بیپر و بال / همچو خورشید و چو بدر و چون هلال
چون روان باشی روان و پای نی / می‌خوری صد لوت و لقمه‌خای نی
نی‌نهنگ غم زند بر کشتیت / نی پدید آید ز مردم زشتیت
هم تو شاه و هم تو لشکر هم تو تخت / هم تو نیکوبخت باشی هم تو بخت
گر تو نیکوبختی و سلطان زفت / بخت غیر تست روزی بخت رفت
تو بماندی چون گدایان بینوا / دولت خود هم تو باش ای مجتبی
چون تو باشی بخت خود ای معنوی / پس تو که بختی ز خود کی گم شوی
تو ز خود کی گم شوی از خوش‌خصال / چونک عین تو ترا شد ملک و مال

ثبت نام در گروه جلسات مولوی خوانی در سایت لینکدین

کانال پارچینا: @parchina