حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت

  • حکایت مارگیر در زمستان شدید
    حکایت مارگیر در زمستان شدید
  • حکایت مارگیر در زمستان شدید
    حکایت مارگیر در زمستان شدید

حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش
پیچید و آورد به بغداد

بخش 37 مثنوی معنوی« مولوی « دفتر سوم

شرح مختصر: در این داستان مولانا چون به روایت موسی و فرعون نزدیک می‌شود، اشاره ای به معنای اژدها می‌کند و می‌گوید نفس که هر دم انسان را به بدی و زندگی پست دنیا فرا می‌خواند مانند اژدهایی است که اگر به آن بها داده شود باعث نابودی خود انسان می‌شود. همانطور که امیر المومنین حضرت علی علیه اسلام می‌فرمایند دشمن ترن دشمن تو نفسی است که در درون توست.

در ابتدا این بخش مولانا که می‌خواهد این موضوع را بیان کند چون به اسرار قرآنی اشاره‌ای می‌کند، می‌گوید انسان جستجو‌گر به معانی عمیق دست خواهد یافت، همانطور که هر جوینده‌ای یابنده است و جستجو فرآیندی است که با طلب آغاز می‌شود و با امید ادامه می‌یابد. معنای عبارت لاتیاسوا در قران اشاره به این دارد که انسان باید هر دمی دنبال محبوب خواسته‌اش بگردد و از جستجو دست برندارد، چنان که حضرت یعقوب دنبال پسرش بود:

گفت آن یعقوب با اولاد خویش
جستن یوسف کنید از حد بیش
هر حس خود را درین جستن بجد
هر طرف رانید شکل مستعد
گفت از روح خدا لا تیاسوا
همچو گم کرده پسر رو سو بسو
داستان از آن جا شروع می‌شود که یک نفر مارگیر - شخصی که کارش نمایش اجرا کردن است - در زمستانی که به مشکل مالی برخورده بود، در کوهستان رفته بود تا ماری را برای نمایش پیدا کند. او که در این شغل مهارت داشت می‌دانست که مار اگر در برف و سرما باشد ضعیف می‌شود. به طور اتفاقی چشمش به اژدهایی افتاد که در میان یخ ها افتاده بود. اژدها (مار) بقدری بزرگ و خوش نقش و نگار بود که مطمننا همه به آن علاقه پیدا می‌کردند. مرد با خودش فکر کرد که این اژدها مرده است و برای نمایش از هر چیزی بهتر است و همه را شگفت زده خواهد کرد. آن را در سبد گذاشت، تا به اسم نمایش اژدها برای دیدن مردم پایین ببرد:

مارگیر اندر زمستان شدید / مار می‌جست اژدهایی مرده دید

...

مارگیر آن اژدها را بر گرفت
سوی بغداد آمد از بهر شگفت

مولانا می گوید که خود این موضوع که آدمی فک کند که نمایش مار شگفت آور است و در آن حیران شود از کوتاه نگری و از نادانی اوست.

خویشتن نشناخت مسکین آدمی
از فزونی آمد و شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت
بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت
صد هزاران مار و که حیران اوست
او چرا حیران شدست و ماردوست

بهرحال مارگیر داستان، اژدها را به سختی از کوه پایین می‌آورد و مردم هم دور او جمع می‌شوند و خبر اژدها پحش می‌شود صدها هزار نفر برای نمایش جمع می‌شوند. آنوقت اژدها که فقط سرمازده شده بود وقت ظهر زیر آفتاب گرمابخش بغداد بیدار می‌شود:

زنده بود و شکل مرده مینمود
عالم افسردست و نام او جماد
جامد افسرده بود ای اوستاد
باش تا خورشید حشر آید عیان
تا ببینی جنبش جسم جهان

مولانا می‌گوید چون بشر از خاک آفریده شد، تمام ارکان آفریده دیگر هم زنده هستند و هر آن می‌توانند زنده بودن خود را به رخ آدم نشان دهند. در روز محشر همه زنده شدن ارکان آفریده را زیر خورشید محشر خواهند دید، همانطور که مردم زنده شدن اژدها زیر خورشید عراق را دیدند:

ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم

بعد از آنکه اژدها زنده شد، همه مردم در وحشت و اضطراب پیچش و حرکت او قرار می‌گیرند، و چون همه با هم خواستند که فرار کنند فاجعه آغاز می‌شود و بسیاری در حین فرار می‌میرند.

چون عصای موسی اینجا مار شد
عقل را از ساکنان اخبار شد

متن شعر:

يک حکايت بشنو از تاريخگوي/تا بري زين راز سرپوشيده بوي
مارگيري رفت سوي کوهسار/ تا بگيرد او به افسونهاش مار
گر گران و گر شتابنده بود/ آنک جويندست يابنده بود
در طلب زن دايما تو هر دو دست/ که طلب در راه نيکو رهبرست
لنگ و لوک و خفتهشکل و بيادب/ سوي او ميغيژ و او را ميطلب
گه بگفت و گه بخاموشي و گه/ بوي کردن گير هر سو بوي شه
گفت آن يعقوب با اولاد خويش/ جستن يوسف کنيد از حد بيش
هر حس خود را درين جستن بجد/ هر طرف رانيد شکل مستعد
گفت از روح خدا لا تياسوا/ همچو گم کرده پسر رو سو بسو
از ره حس دهان پرسان شويد/ گوش را بر چار راه آن نهيد
هر کجا بوي خوش آيد بو بريد/ سوي آن سر کاشناي آن سريد
هر کجا لطفي ببيني از کسي/ سوي اصل لطف ره يابي عسي
اين همه خوشها ز درياييست ژرف/ جزو را بگذار و بر کل دار طرف
جنگهاي خلق بهر خوبيست/ برگ بي برگي نشان طوبيست
خشمهاي خلق بهر آشتيست/ دام راحت دايما بيراحتيست
هر زدن بهر نوازش را بود/ هر گله از شکر آگه ميکند
بوي بر از جزو تا کل اي کريم/ بوي بر از ضد تا ضد اي حکيم
جنگها مي آشتي آرد درست/ مارگير از بهر ياري مار جست
بهر ياري مار جويد آدمي/ غم خورد بهر حريف بيغمي
او هميجستي يکي ماري شگرف/ گرد کوهستان و در ايام برف
اژدهايي مرده ديد آنجا عظيم/ که دلش از شکل او شد پر ز بيم
مارگير اندر زمستان شديد/ مار ميجست اژدهايي مرده ديد
مارگير از بهر حيراني خلق/ مار گيرد اينت ناداني خلق
آدمي کوهيست چون مفتون شود/ کوه اندر مار حيران چون شود
خويشتن نشناخت مسکين آدمي/ از فزوني آمد و شد در کمي
خويشتن را آدمي ارزان فروخت/ بود اطلس خويش بر دلقي بدوخت
صد هزاران مار و که حيران اوست/ او چرا حيران شدست و ماردوست
مارگير آن اژدها را بر گرفت/ سوي بغداد آمد از بهر شگفت
اژدهايي چون ستون خانهاي/ ميکشيدش از پي دانگانهاي
کاژدهاي مردهاي آورده ام/ در شکارش من جگرها خوردهام
او همي مرده گمان بردش وليک/ زنده بود و او نديدش نيک نيک
او ز سرماها و برف افسرده بود/ زنده بود و شکل مرده مينمود
عالم افسردست و نام او جماد/ جامد افسرده بود اي اوستاد
باش تا خورشيد حشر آيد عيان/ تا ببيني جنبش جسم جهان
چون عصاي موسي اينجا مار شد/ عقل را از ساکنان اخبار شد
پاره? خاک ترا چون مرد ساخت/ خاکها را جملگي شايد شناخت
مرده زين سو اند و زان سو زندهاند/ خامش اينجا و آن طرف گويندهاند
چون از آن سوشان فرستد سوي ما/ آن عصا گردد سوي ما اژدها
کوهها هم لحن داودي کند/ جوهر آهن بکف مومي بود
باد حمال سليماني شود/ بحر با موسي سخنداني شود
ماه با احمد اشارتبين شود/ نار ابراهيم را نسرين شود
خاک قارون را چو ماري در کشد/ استن حنانه آيد در رشد
سنگ بر احمد سلامي ميکند/ کوه يحيي را پيامي ميکند
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم/ با شما نامحرمان ما خامشيم
چون شما سوي جمادي ميرويد/ محرم جان جمادان چون شويد
از جمادي عالم جانها رويد/ غلغل اجزاي عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدت/ وسوسه? تاويلها نربايدت
چون ندارد جان تو قنديلها/ بهر بينش کردهاي تاويلها
که غرض تسبيح ظاهر کي بود/ دعوي ديدن خيال غي بود
بلک مر بيننده را ديدار آن/ وقت عبرت ميکند تسبيحخوان
پس چو از تسبيح يادت ميدهد/ آن دلالت همچو گفتن ميبود
اين بود تاويل اهل اعتزال/ و آن آنکس کو ندارد نور حال
چون ز حس بيرون نيامد آدمي/ باشد از تصوير غيبي اعجمي
اين سخن پايان ندارد مارگير/ ميکشيد آن مار را با صد زحير
تا به بغداد آمد آن هنگامه جو/ تا نهد هنگامهاي بر چارسو
بر لب شط مرد هنگامه نهاد/ غلغله در شهر بغداد اوفتاد
مارگيري اژدها آورده است/ بوالعجب نادر شکاري کرده است
جمع آمد صد هزاران خامريش/ صيد او گشته چو او از ابلهيش
منتظر ايشان و هم او منتظر/ تا که جمع آيند خلق منتشر
مردم هنگامه افزونتر شود/ کديه و توزيع نيکوتر رود
جمع آمد صد هزاران ژاژخا/ حلقه کرده پشت پا بر پشت پا
مرد را از زن خبر نه ز ازدحام/ رفته درهم چون قيامت خاص و عام
چون همي حراقه جنبانيد او/ ميکشيدند اهل هنگامه گلو
و اژدها کز زمهرير افسرده بود/ زير صد گونه پلاس و پرده بود
بسته بودش با رسنهاي غليظ/ احتياطي کرده بودش آن حفيظ
در درنگ انتظار و اتفاق/ تافت بر آن مار خورشيد عراق
آفتاب گرمسيرش گرم کرد/ رفت از اعضاي او اخلاط سرد
مرده بود و زنده گشت او از شگفت/ اژدها بر خويش جنبيدن گرفت
خلق را از جنبش آن مرده مار/ گشتشان آن يک تحير صد هزار
با تحير نعرهها انگيختند/ جملگان از جنبشش بگريختند
ميسکست او بند و زان بانگ بلند/ هر طرف ميرفت چاقاچاق بند
بندها بسکست و بيرون شد ز زير/ اژدهايي زشت غران همچو شير
در هزيمت بس خلايق کشته شد/ از فتاده و کشتگان صد پشته شد
مارگير از ترس بر جا خشک گشت/ که چه آوردم من از کهسار و دشت
گرگ را بيدار کرد آن کور ميش/ رفت نادان سوي عزرائيل خويش
اژدها يک لقمه کرد آن گيج را/ سهل باشد خونخوري حجاج را
خويش را بر استني پيچيد و بست/ استخوان خورده را در هم شکست
نفست اژدرهاست او کي مرده است/ از غم و بي آلتي افسرده است
گر بيابد آلت فرعون او/ که بامر او هميرفت آب جو
آنگه او بنياد فرعوني کند/ راه صد موسي و صد هارون زند
کرمکست آن اژدها از دست فقر/ پشهاي گردد ز جاه و مال صقر
اژدها را دار در برف فراق/ هين مکش او را به خورشيد عراق
تا فسرده مي‌بود آن اژدهات/ لقمه اويي چو او يابد نجات
مات کن او را و آمن شو ز مات/ رحم کم کن نيست او ز اهل صلات
کان تف خورشيد شهوت بر زند/ آن خفاش مردريگت پر زند
مي‌کشانش در جهاد و در قتال/ مردوار الله يجزيک الوصال
چونک آن مرد اژدها را آوريد/  هواي گرم خوش شد آن مريد
لاجرم آن فتنه‌ها کرد اي عزيز/ بيست هم‌چندان که ما گفتيم نيز
تو طمع داري که او را بي جفا/ بسته داري در وقار و در وفا
هر خسي را اين تمني کي رسد/ موسيي بايد که اژدرها کشد
صدهزاران خلق ز اژدرهاي او/ در هزيمت کشته شد از راي او

داستان مارگیر مولانا جلال الدین محمد بلخی را از کنال پارچینا (@parchina) از لینک‌های زیر می‌توانید دانلود کنید: