شاخه فرهنگی الکترونهنگ فاطر

داستان مارگیر

داستان مارگیر مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی امروز 15 فروردین 1395 را می توانید هم اینک از کانال پارچینا دانلود کنید.

لینک ثابت

جلسه اول مولوی خوانی (داستان پیرچنگی)

پیرچنگی در جوانی مرد مجالس عیش و طرب بود. یک آدم مطرب و اهل سازوآواز و عشرت و نوش، که محل تامین درآمد زندگی اش هم همان سازو آواز بود. در سرانه پیری دیگر در مجالس راهی نداشت؛ در پیری قدرت ساز صدای زیبایش کم شده بود. از این رو صاحبان مجالس هم دیگر او را برای مجالسشان صدا نمی کردند. در هر مجلسی مردمان خواهان زیبارویان جوانی بودند که ساز و آوازشان را کوک کنند. نه چنان پیرچنگی که صدایش از پیری نخراشیده گشته. حال داستان پیرچنگی در چنین شرایطی آغاز می شود. پیر چنگی زار و نزار، خسته و درمانده، مانده یک تکه نانی که قوت روزش باشد، در شهر گردان و سرگشته تک تنها می­ماند. هم چنان که حیران و ویران در شهر می رود، می رود و می رود تا به قبرستان می رسد. آنجا چنگش را بر دست میگیرد و نوایی آغاز می کند. می گوید خدایا امروز صدای من جای دیگری مشتری ندارد. امروز مهمان تو هستم. برای تو می زنم و مزدم را هم از تو می خواهم. در فکرش خواهان یک گرده نانی بود. و چون از همه جا وامانده بود، امیدش به همین قبرستان مردگان بود. او می زند و می زند تا از خستگی و ضعف به خواب می رود. در این بخش مولانا با اشارات پنهان به شمس برمی گردد. و خورشیدی طلوع می کند:

در گوشه ای دیگر از دنیا خلیفه وقت «عمر» در خواب فرشته ای را می بیند که به او فرمان می دهد: از خزانه درباری هزار دینار بردار. به قبرستان برو. و بنده ویژه ما را در آن جا دریاب. از جبروت و از هیبت صدای یک فرشته خلیفه از خواب می پرد. بی درنگ پی اجرای فرمان می رود. در قبرستان پیری چنگ به دست را افتاده بر کناره قبری می یابد. ولی پیر خواب بود. عمر دنبال بنده ویژه می گردد. کل قبرستان را که می گردد، کسی به جز پیر در آن نمی یابد. دوباره هم می گردد، فقط او را می یابد. چنان می شود که با شک و تردید پیر را بیدار می کند تا پرس و جویی کند. پیر به دیدن خلیفه از جا می پرد: بار الها از تو داد، محتسب بر پیرکی چنگی فتاد.

عمر از او می پرسد که تو چگونه بنده ویژه خدا شده ای؟ آن گاه معلوم می گردد که بنده ویژه خدا آن چنان که خلیفه در نظر داشت، لزوما شخصی مرتب و با ظاهر دینی نبوده، بلکه پیرکی چنگی، فتاده بر روی قبری با چنگی در دست و ظاهر نامرتب ارجح بندگان خداست. در چند بیت تعلیمی، مولانا می گوید که چگونه پیر چنگی از این توجه باری تعالی به وجد می آید و حسرت روزهای گذشته را می برد که به کسان دیگری چشم داشته است.

پس عمر به پیر چنگی گفت: بدان که خداوند ترا فراموش نکرده و به من پیغام داده تا این پول را به تو بدهم، تا مایحتاج خود را تهیه کنی. در ضمن بعد از این هم هرگاه به پول نیاز داشتی نزد من بیا تا کمکت کنم. پیر چنگی با شنیدن این حرف ها از خود بی خود شدز و شروع کرد به دویدن در گورستان. می دوید و اشک می ریخت و از خدای خود طلب استغفار می کردز از اینکه اینهمه سال او را فراموش کرده بود و دست خود را پیش هر کس دراز کرده، بی آنکه بداند خداوند در همه احوال او را حمایت می کرده، شرمنده بود. این اتفاق جرقه ای در دل او زد و آگاه شد تاکنون دشمنی در درون او بوده که مانع دیدار او با خداوندش شده. و به این گونه بیداری او از غفلت هفتاد ساله حاصل شد.  

 

 

سلام دوستان

همونطور که وعده داده بودم، اولین جلسه مولوی خوانی پارچینا برگزار شد. قراره که جلسات آتی به صورت منظم نیمه هر ماه برگزار شوند

داستان اولین جلسه پیرچنگی بود که ویدئوی آن را می تونید از این لینک دریافت کنید:

داستان پیرچنگی

 

X

لینک ثابت

پارچینا 1 سال و نیمه شد

سلام دوستان

به یاد دارم که اوایل تابستان گذشته، اولین آدرس مربوط به معرفی پارچینا رو از طریق بلاگفا با آدرس parchina.blogfa.com ساختیم. ولی متاسفانه بعد از مدتی آپلود بلاگفا دچار مشکل شد و دسترسی ما در آن هم غیرممکن شد. امروز می خواهیم به شکرانه زنده ماندن پارچینا در طول یک و نیم سال که از عمرش می گذرد، برای شما یک ویدئوی سه بعدی از طبیعت، کاری از پارچینا تقدیم کنیم:

دانلود لینک مستقمیم: http://hw14.asset.aparat.com/aparat-video/6ed1c36d0f35fd0f9607eb8e6f8eb1943741072-360p__28459.mp4

دانلود از طریق کانال پارچینا در آپارات: www.aparat.com/parchina

لینک ثابت

سایر صفحات : 1