شاخه فرهنگی الکترونهنگ فاطر

پیوندها


موضوعات مطالب


داستان گزارش خرگوش از مولانا

دسته : پارچینا | زیر دسته : پارچینا پست شده در 2019-12-12 20:51:47


داستان گزارش خرگوش از مولانا

این بار برای شما داستان گزارش مکر خرگوش از دفتر اول مثنوی معنوی را آورده‌ایم. مولانا در این داستان از خرگوشی تعریف می‌کند که برای تحویل گزارش به شیر تاخیر داشته است. خرگوش در عذرخواهی از شیر با خود داستانی را در راه چند بار مرور می‌کند، و این بابی می‌شود برای بیان مثال‌های نغز مولوی (مولانا، جلال الدین محمد بلخی). در این داستان می‌خوانیم:

الف- اندیشه بشری و ماده و ضد ماده

ب- سه روش برای شناخت چیزهای پیچیده

ج- اهمیت سرعت و حرکت در زمان

دانلود نسخه پی.دی.اف متن داستان (793 کیلوبایت)

دانلود ویدئوی مکر خرگوش در گزارش، از کانال پارچینا


توضیح متن عکس:

آنچه که چشم میبیند، همه چیز نیست. معمای رویاها و تصویرپردازی ذهنی با قبول الهی بودن نور درون انسان حل میشود.


کوشش بیهوده به از خفتگی

دسته : پارچینا | زیر دسته : پارچینا پست شده در 2019-11-15 21:35:54


کوشش بیهوده به از خفتگی

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، از شاعران و عارفان پارسی‌گوی قرن هفت قمری است. وی در شش دفتر، اندیشه بشری را به صورت شعر در قالب مثنوی، سروده است. این اشعار، اغلب شامل حکایت‌هایی عارفانه از مولانا هستند که هر کدام به داستانی می‌پردازد. در این قسمت، قصد داریم به شرح ماجرای خواجه تاجر و طوطی او بپردازیم.

داستان پند آموز خواجه تاجر، داستان خواجه‌ای است که یک طوطی داشت و بعد آن را از دست می‌دهد. حالا خواجه که از یک دستی که خورده ناراحت است، متوجه موضوع مهمی میشود که در این شعر آمده است.

خواجه اندر آتش و درد و حنین                                                                           صد پراکنده گفت همی این چنین

بس دراز است این حدیث خواجه گو                                                             تا چه شد آن احوال مرد نکو


متن پی.دی.اف این داستان، همراه شعر مکتوب آن را از اینجا دانلود کنید.




داستان درگیری سگ با نابینا و نصحیت او، سگ را از مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی امروز 24 مهر 1398 را می توانید هم اینک از کانال پارچینا دانلود کنید. دفتر 4- بخش 43: مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس وی اند و نعره زنان کی یا لیت قومی یعلمون

این داستان درباره درگیری نابینا و نصیحت او، سگ را است. یک روز مرد نابینایی که در کوچه‌ای تاریک قدم می‌زد که ناگهان سگی به سمت او پرید و جامه‌اش را گرفت. مرد نابینا به سگ نصیحت می‌کند که همسالان تو الآن شیرهای کوهستان‌ها هستند و شکارهای بزرگ می‌گیرند. اما تو در کوچه تنگی مردی کور را گرفته‌ای. در حالی که می‌توانستی چون شیر سلطان باشی و مریدان و پیروان زیادی را هدایت کنی، امروز از هدایت‌گری افتاده‌ای و به هم‌چون منی به چشم صید و شکار نگاه کرده‌ای. حاکم و انسان واقعی آن است که الگویی برای دیگران باشد، و آنان را روشن کند.


آن سگی در کو  گدای کور دید

حمله می‌آورد  و دلقش می‌درید

گفته‌ایم این را ولی باری دگر

شد مکرر بهر تاکید خبر

کور گفتش آخر آن یاران تو

بر کهند این دم شکاری صیدجو

قوم تو در کوه میگیرند گور

در میان کوی میگیری تو کور

خیز شیران خدا بین گورگیر

تو چو سگ چونی بزرقی کورگیر

 

اگر یک حاکم به شکارهای کوچک و اهداف کوچک دست بزند و با آن‌ها خوشحال شود، و مریدان هم سطح پایین فکر می‌کنند، و حتی اگر چون پرنده مرده بی ارزشی باشند، خود را هم‌تراز سیمرغ دانستند. و فکر می‌کنند، چون الگویشان آن‌ها را به حرکت وامیدارد، برتری یافته‌اند.

همچو مرغ مردهشان بگرفته یار

تا کند او جنس ایشان را شکار

مرغ مرده مضطر اندر وصل و بین

خواندهای القلب بین اصبعین

مرغ مردهش را هر آنک شد شکار

چون ببیند شد شکار شهریار

جنبشم زین پیش بود از بال و پر

جنبشم اکنون ز دست دادگر

هر که کژ جنبد به پیش جنبشم

گرچه سیمرغست زارش میکشم


دانلود ویدئوی داستان درگیری نابینا و نصیحت او، سگ را


داستان مارگیر

داستان مارگیر مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی امروز 15 فروردین 1395 را می توانید هم اینک از کانال پارچینا دانلود کنید.

یک نفر که برای نمایش مردمی همواره به کوه میرفت تا چیزهای عجیب پیدا کند، در ارتفاعات بالا، ماری را پیدا کرد که انقدر بزرگ و خوش نقش و نگار بود که مطمننا همه به آن علاقه پیدا میکردند. او فکر کرد که مار مرده، چون حرکتی نمی کرد و بدنش در سرما مانده بود. آن را در سبد گذاشت، تا به اسم نمایش اژدها برای دیدن مردم پایین ببرد. بقیه داستان را که هیجان انگیز است را دانلود نمایید.


لینک ثابت

جلسه اول مولوی خوانی (داستان پیرچنگی)

پیرچنگی در جوانی مرد مجالس عیش و طرب بود. یک آدم مطرب و اهل سازوآواز و عشرت و نوش، که محل تامین درآمد زندگی اش هم همان سازو آواز بود. در سرانه پیری دیگر در مجالس راهی نداشت؛ در پیری قدرت ساز صدای زیبایش کم شده بود. از این رو صاحبان مجالس هم دیگر او را برای مجالسشان صدا نمی کردند. در هر مجلسی مردمان خواهان زیبارویان جوانی بودند که ساز و آوازشان را کوک کنند. نه چنان پیرچنگی که صدایش از پیری نخراشیده گشته. حال داستان پیرچنگی در چنین شرایطی آغاز می شود. پیر چنگی زار و نزار، خسته و درمانده، مانده یک تکه نانی که قوت روزش باشد، در شهر گردان و سرگشته تک تنها می­ماند. هم چنان که حیران و ویران در شهر می رود، می رود و می رود تا به قبرستان می رسد. آنجا چنگش را بر دست میگیرد و نوایی آغاز می کند. می گوید خدایا امروز صدای من جای دیگری مشتری ندارد. امروز مهمان تو هستم. برای تو می زنم و مزدم را هم از تو می خواهم. در فکرش خواهان یک گرده نانی بود. و چون از همه جا وامانده بود، امیدش به همین قبرستان مردگان بود. او می زند و می زند تا از خستگی و ضعف به خواب می رود. در این بخش مولانا با اشارات پنهان به شمس برمی گردد. و خورشیدی طلوع می کند:

در گوشه ای دیگر از دنیا خلیفه وقت «عمر» در خواب فرشته ای را می بیند که به او فرمان می دهد: از خزانه درباری هزار دینار بردار. به قبرستان برو. و بنده ویژه ما را در آن جا دریاب. از جبروت و از هیبت صدای یک فرشته خلیفه از خواب می پرد. بی درنگ پی اجرای فرمان می رود. در قبرستان پیری چنگ به دست را افتاده بر کناره قبری می یابد. ولی پیر خواب بود. عمر دنبال بنده ویژه می گردد. کل قبرستان را که می گردد، کسی به جز پیر در آن نمی یابد. دوباره هم می گردد، فقط او را می یابد. چنان می شود که با شک و تردید پیر را بیدار می کند تا پرس و جویی کند. پیر به دیدن خلیفه از جا می پرد: بار الها از تو داد، محتسب بر پیرکی چنگی فتاد.

عمر از او می پرسد که تو چگونه بنده ویژه خدا شده ای؟ آن گاه معلوم می گردد که بنده ویژه خدا آن چنان که خلیفه در نظر داشت، لزوما شخصی مرتب و با ظاهر دینی نبوده، بلکه پیرکی چنگی، فتاده بر روی قبری با چنگی در دست و ظاهر نامرتب ارجح بندگان خداست. در چند بیت تعلیمی، مولانا می گوید که چگونه پیر چنگی از این توجه باری تعالی به وجد می آید و حسرت روزهای گذشته را می برد که به کسان دیگری چشم داشته است.

پس عمر به پیر چنگی گفت: بدان که خداوند ترا فراموش نکرده و به من پیغام داده تا این پول را به تو بدهم، تا مایحتاج خود را تهیه کنی. در ضمن بعد از این هم هرگاه به پول نیاز داشتی نزد من بیا تا کمکت کنم. پیر چنگی با شنیدن این حرف ها از خود بی خود شدز و شروع کرد به دویدن در گورستان. می دوید و اشک می ریخت و از خدای خود طلب استغفار می کردز از اینکه اینهمه سال او را فراموش کرده بود و دست خود را پیش هر کس دراز کرده، بی آنکه بداند خداوند در همه احوال او را حمایت می کرده، شرمنده بود. این اتفاق جرقه ای در دل او زد و آگاه شد تاکنون دشمنی در درون او بوده که مانع دیدار او با خداوندش شده. و به این گونه بیداری او از غفلت هفتاد ساله حاصل شد.  

 

 

سلام دوستان

همونطور که وعده داده بودم، اولین جلسه مولوی خوانی پارچینا برگزار شد. قراره که جلسات آتی به صورت منظم نیمه هر ماه برگزار شوند

داستان اولین جلسه پیرچنگی بود که ویدئوی آن را می تونید از این لینک دریافت کنید:

داستان پیرچنگی

 

X

لینک ثابت

پارچینا 1 سال و نیمه شد

سلام دوستان

به یاد دارم که اوایل تابستان گذشته، اولین آدرس مربوط به معرفی پارچینا رو از طریق بلاگفا با آدرس parchina.blogfa.com ساختیم. ولی متاسفانه بعد از مدتی آپلود بلاگفا دچار مشکل شد و دسترسی ما در آن هم غیرممکن شد. امروز می خواهیم به شکرانه زنده ماندن پارچینا در طول یک و نیم سال که از عمرش می گذرد، برای شما یک ویدئوی سه بعدی از طبیعت، کاری از پارچینا تقدیم کنیم:

دانلود لینک مستقمیم: http://hw14.asset.aparat.com/aparat-video/6ed1c36d0f35fd0f9607eb8e6f8eb1943741072-360p__28459.mp4

دانلود از طریق کانال پارچینا در آپارات: www.aparat.com/parchina

لینک ثابت

سایر صفحات : 1